یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک مزرعه نه چندان زیبا ولی با پتانسیل قوی، گنجشک ها و کبوتران با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند(مجبور بودند). یک روز پرندگان تصمیم گرفتند تا در یک حرکت گروهی بزرگ به جمع آوری نان باگت بپردازند تا با این کار آذوقه خود را تامین کرده و از طرفی یک تغییر اساسی در زندگی خود به وجود بیاورند. شور و شوق زیادی در مزرعه به پا شد. در این میان گنجشک ها که درخت امید در دلشان جوانه زده بود بسیار تلاش کردند تا با همه نیروی خود در این رویداد بزرگ شرکت کنند.

گنجشک ها بدون درنگ و با شادمانی بی سابقه ای کار می کردند و زحمت می کشیدند.

حتی "ساسی جانکن" هم برای دستیابی به این هدف با گنجشک ها همراه شده بود.

پس از جمع کردن نان ها اعلام شد که ۷۰٪ از این آذوقه بر طبق قانون مزرعه مال کبوتران است.

فردای آن روز و در شرایطی که گنجشکان در بهت بزرگی فرو رفته بودند به ناگاه سردسته کبوتران گنجشکانی را که در مورد تقسیم آذوقه پرسش می کردند، مرغ مگس خوار نامید!

این حرف احساسات آن ها را جریحه دار کرد و باعث شد تا در حرکتی بزرگ اعلام کنند که مرغ مگس خوار نیستند. آن ها خواستار بازپسگیری نان خود بودند و ادعا داشتند که بخش زیادی از خرده نان ها را آن ها گردآوری کرده اند. همچنین ادعا داشتند که به دلیل شرایط نامساعد تولیدمثل آن ها بسیار بیشتر از کبوتران بوده است. با منطق گنجشک ها سازگار نبود که آن ها فقط 30% از مزرعه را تشکیل بدهند. یادشان آمد که پرنده ای دانا روزی گفته بود: "مهم نیست که چه کسی نان جمع می کند، مهم این است که چه کسی نان را می شمارد!"

گنجشک ها جثه خیلی ضعیف تری داشتند. منقارهای کوچک آن ها برای مبارزه ساخته نشده بود. آن ها خواهان مبارزه هم نبودند ولی بر اعتراض خود پافشاری کردند. کبوتران اعتراض آرام گنجشک ها را مخالف قانون مزرعه دانسته و از آن جایی که قدرت منقار و ناخن داشتند به گنجشک ها یورش بردند.

(تصویر بالا) پس از ارشاد شدن.

پس از حمله، گنجشک های زیادی بی جان شدند. ولی کبوتران اصرار داشتند که در بی جان شدن گنجشک ها دخالتی نداشته اند. ظاهرا گنجشک ها آخرین بار که در درگیری با کبوتران دیده شده بودند جان داشتند!

همه این ها در شرایطی بود که دیرزمانی کبوتران نماد و سمبول آزادی و آزادگی و فداکاری مزرعه بودند. اینکه در این سال ها چه بر مزرعه و کبوتران رفته بود بر کسی آشکار نبود

به هر حال این ماجرا با نفوذ عوامل مشکوک ادامه پیدا کرد. ظاهرا این عوامل مشکوک مزرعه را به آتش می کشیدند و دست به خرابکاری می زدند. ولی همه این ها به نام گنجشک ها نوشته می شد و این بهانه ای بود برای خاموش کردن صدای مسالمت آمیز آن ها.

برای گنجشک ها تماشای این صحنه های خشونت آمیز باورکردنی نبود.

و در نهایت چشم آن ها رو به حقایق باز شد!

آن ها از یک طرف از سوی کبوتران متهم به جانبداری از گربه می شدند

و از سوی دیگر عکس هایی از آن ها منتشر می شد که نشان می داد جاسوس انسان ها هستند. این تناقض آن ها را کاملا دلگیر و مبهوت ساخته بود. آخر آن ها نمی دانستند که بالاخره دست نشانده گربه پیر هستند یا جاسوس انسان ها. آخر این دو تا که با هم نمی شود!

ولی حقیقت این بود که آن ها برای بدست آوردن غذا و مایحتاج روزانه خود سال ها سختی های بسیاری را تحمل می کردند. اگر آن ها واقعا جیره خود را از انسان ها تامین می کردند پس این همه تحمل سختی و زندگی فقیرانه برای چه بود؟

این در حالی بود که کلاغ دانا هر از گاهی خبر می آورد که خود کبوتران به صورت پنهانی با انسان ها در حال مذاکره هستند!

(اگر دیدن تصویر بالا بر روی شما تاثیر بدی می گذارد، دیگه دیر شده!)
و ماجرا همچنان ادامه دارد...
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.
پانویس:
به سه نفر از کسانی که این قصه را حفظ کنند به صورت اشتراکی یک جامدادی صورتی با عکس دیجیمون اهدا خواهد شد.
