تبليغاتX
:-)


1) شرمنده اخلاق ورزشکاری. القصه اینکه نخستین و تاپ ترین طرح اقتصادی من به حول و قوه الهی و همت دوستان خنثی سازی شد. حتی یک تومان هم بابت فروش نوشته وبلاگ، در خورجین من نرفت که نرفت هیچ، تازه کلی هم از جیبم هزینه کردم. نه! من این کاره نیستم. من حتی در مخیله ام نمی گنجد که چطور باید از یک قایق دو موتوره یاماها استفاده خلاقانه کرد چه برسد به اینکه نسخه اقتصادی برای کسی بپیچم. خلاصه اینکه وقتی از طرح اقتصادی ام پرده برداری کردم، یکی از دوستان اینجا را معرفی کرد. جریان پسری است به نام آلکس که یک میلیون پیکسل از وبلاگش را فروخت به قرار هر پیکسلی 1 دلار و احتمالا متوجه هستید که در نهایت یک میلیون دلار به جیب زد. اول با شنیدن این جریان خدا را هزار مرتبه شکر کردم که هنوز آن قدر بدبخت نشده ام تا پیکسل هایم را بفروشم و دعا کردم خدا برای هیچ مسلمانی پیش نیاورد. حتی می خواستم به آلکس ایمیل بزنم و پس از اعتراض به اینکه چرا تک خوری کرده چند جمله ای به قرار زیر بنویسم:

"ای بی ناموس بدبخت خودفروش. خجالت نمی کشی پیکسل هات رو می فروشی؟ چه ساده خودت را فروختی بی حیا. مرگ بر دیکتاتور" (این آخری بی ربط بود)

بعدا که ماجرای زندگی آلکس را دقیق تر مطالعه کردم فهمیدم که بنده خدا قصد دارد مدیریت بازرگانی بخواند ولی شهریه دانشگاه در انگلستان خیلی گران است و پول ندارد. یاد سه سال پیش خودم افتادم که برای پایان نامه ام پول کم آوردم و مجبور شدم دو تا از بهترین کتاب هایم را زیر قیمت بفروشم که یکی از آن ها یادگاری دوستم بود. اشک در چشمانم حلقه زد و به شیوه آذری ها فریاد زدم "یاساشین آلکس! یاساشین! روسفیدمون کردی مرد."

2) یادتان باشد گفتم که چطور کلیه هایم را در سینی گذاشته و بردم سر کوچه چوب حراج زدم و در نهایت با پول خون آن از دوشیزه ای زیبا و بلوندی، یک بسته گچ رنگی و یک جعبه مداد رنگی خریدم به قیمت 54300 تومان. یکی دو روز پیش با آن گچ و مداد رنگی جادویی به صورت آزمایشی یک نقاشی از طبیعت بیجان کشیدم که همچین و همچون بدم نیامد. نقاشی را اینجا می توان دید.


   + نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388    | 


به شکل شگفت آوری دریافته ام که قوانین زندگی دگرگون نمی شوند بلکه شکل عوض می کنند. مانند انرژی که پایان نمی پذیرد بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر فاز می دهد. عالمی دارد این انرژی با خودش. خودش با خودش حال می کند. مثلا همین زودپز. اگر بخواهم اندر کرامات و احوالات زودپز حرف بزنم برای خودش داستانی می شود. ساختار زودپز به گونه ای طراحی شده که باید همواره قدری بخار از خود بیرون کند. وقتی قرار باشد به زور این بخار را در آن نگه داری بی شک بیش از مدتی کوتاه تاب و توان نخواهی داشت. بالاخره خواهد ترکید و اگر بترکد آشپز و آشپزخانه را با هم به فنا خواهد داد. آشپز باید مسئولیت سرش بشود و بداند بخار را نمی توان تا ابد و با ضرب و زور در زودپز حبس کرد.

پانویس:

این پست را تقدیم می کنم به شرف سگ. حیوان باوفایی است و دست کم به اهل خانه حمله نمی کند.


   + نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388    | 


به دلیل تالمات مالی نویسنده، زین پس نوشته های این وبلاگ فروشی است.

قیمت هر پست (با یارانه دولتی): 564 تومان

فیش های پرداختی خود را به شماره 200090 اس ام اس کنید

رمز عبور تا 24 ساعت اداری، فرستاده خواهد شد


ادامه مطلب

   + نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388    |