تبليغاتX
:-)


صبح یک روز آفتابی در ساحل. هر چند چندان آزادی و رها بودن شیوه رنگ گذاری آبرنگ را ندارد و تا حدودی رنگ روغنی کار شده ولی پالت رنگی گرم و نسبتا دلچسبی دارد و ترکیب رنگ های مکمل زرد و بنفش همراه با ریتم کاهشی فرم خانه ها  به سمت راست تصویر، حرکت ملایم و تعادل رنگی ساده ای را  پدید آورده است.


ترکیب هاشورهای موازی و زیر رنگ ملایم، همچنین ترسیم دقیق پروانه آبی و عدم وجود ابهام در تصویر، فضایی شبیه به تصویرسازی کتاب های علمی را به وجود آورده است.


این یکی نمونه ای چیره دستانه است. به کارگیری رنگ های گرم و ملایم با اشاره های سرد بنفش بر بخش جلویی تصویر، ایجاد دورنمایی جوی با تاکید پررنگ تر و بیشتر بر بخش های جلو، پلان بندی اثر با زیرهم روی هم گذاشتن خانه ها و قرار دادن نقطه گریز در مرکز تصویر از جمله ویژگی های این نقاشی است.


روش متفاوتی نسبت به بقیه آثارش دارد. شور و حالی کنترل نشده در آن دیده می شود و در عین حال نشان از تجربه روش آزادتری بوسیله نقاش دارد. این نقاشی ها اگرچه شاید شگفت آور نباشند ولی چه بسا نقاشان بزرگی که در شروع کارشان نیمی از این توانایی و استعداد را هم نداشته اند. شاید اگر به نقاش این آثار هم فرصت داده می شد جهان از یک جنگ بزرگ در امان می ماند و چند میلیون انسان بی گناه را در آتش جاه طلبی خود نمی سوزاند. جاه طلبی ای که باید در راه هنر به کار گرفته شود، در غیر این صورت می تواند در ورود به محیط، کارکردی وارونه یافته و فجایع بشری با خود به همراه آورد. اتفاقی که برای "او" یک بار با مخالفت جدی پدر با نقاش شدنش و برای بار دوم با دو بار اخراج پیاپی از مدرسه هنرهای زیبای وین و اعلام عدم صلاحیتش در نقاشی افتاد. "هیتلر" را می گویم.


   + نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388    | 


I) من که جرات نداشتم به فهرست قیمت ها نگاه کنم ولی دوست عکاسی که مانند اسپند بالا و پایین می پرید و مدعی بود دانشجویانش از گرسنگی پوست شکمشان به ستون فقرات چسبیده، می گفت که تا آن لحظه حدود 100 میلیون تومن کار فروخته است. درباره نمایشگاه عکس هدیه تهرانی صحبت می کنم که در خانه هنرمندان برقرار است. اگر تا به امروز این نمایشگاه را ندیده اید احتمالا چیز زیادی از دست نداده اید بلکه شاید هم از چشمانتان مراقبت کرده باشید! 

II) حتی اگر نخواهم وارد بحث فنی عکس های هدیه شوم که چندان در تخصص من نیست ولی باید به این نکته بسنده کنم که ارائه و نمایش آثار در حد دانشگاه که هیچ، در حد هنرستان هم که هیچ، در حد ابومسلم خراسان هم نبود! برش های کژ و مژ، قاب و روکش های کثیف و خط خطی، آثاری که دو بار امضا شده بود، چاپ بسیار بد و بی کیفیت و بسیاری از اتفاقات دیگر حکایت از این داشت که صرفا دوربینی بود و تلق تلق دکمه ای.

III) کاتالوگ هدیه جون را که باز کردم یاد تیتراژ فیلم ها افتادم. به تعداد انگشتان دست مشاور و دستیار برای عکاسی داشت ولی ساده ترین اصول نمایش اثر را هم رعایت نکرده بود. شاید هم در آن فهرست بلند بالا جای نام من خالی باشد. هدیه، کارمند نمی خوای؟!

IIII) بگذارید نیمه پر لیوان را هم نگاه کنم. حضور این ستاره ها در این وادی باعث تحریک مردم و جلب توجه آنان نسبت به هنرهای تجسمی می شود. بودنشان برای رونق بخشیدن به فضای تجسمی بد نیست. قبلا کیارستمی، رضا کیانیان و نیکی کریمی هم وارد این صحنه شده بودند. این نمایشگاه هر چه نداشت ولی یک پیام بزرگ برای هنرمندان تجسمی داشت:

"مهم نیست چی روی دیوار می چسبونی، مهم اینه که هدیه تهرانی باشی"


   + نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388    | 


  وقتی شنیدم "ارزشی" شدی چندان جا نخوردم، فقط کمی ترسیدم. اینجا وقتی کسی زیادی "ارزشی" می شود ممکن است چماق هم به دست بگیرد، در نتیجه وقتی هم که فهمیدم می خواستی به فدراسیون بروی و در دفاع از رئیس سازمان لیگ، حق فیروز کریمی را کف دستش بگذاری و با سلام و صلوات منصرف شدی باز هم جا نخوردم!


نکته غم انگیزش این بود که شب خوابیدی و روز شد و تو دیگر برایشان "ارزشی" نبودی! می خواهی نقش کلانتر را ایفا کنی. چون پاک و ارزشی هستی و چشمت به مال و مقام دنیا نیست و هفتاد و سه تا کاپ اخلاق برده ای، بیشتر از محدوده اختیارات و وظایف خودت حرف می زنی و دخالت می کنی. اگر بخواهیم با هم روراست باشیم دلیل برکناریت از تیم ملی، بروز ناگهانی همین ویژگی ات در صحن مجلس بود. وگرنه خودت خوب می دانی دست خدا! آنچنان در مربی تیم ملی شدنت دخیل بود که توپ هم تکانت نمی داد.


اینکه می گویم دست خدا در مربی شدنت دخیل بود خدایی نکرده گمان نکنی منظورم این است که دیدار با احمدی نژاد و دیگران در راستای همین ماجرا بوده است. نه! تو اصلا اهل رانت بازی و زد و بند نیستی. تو رفتی که مشکل شوهر عمه نابینایت را حل کنی و روی پیشانی من هم نوشته خر!


من درباره این دیدارت هیچ نمی پرسم. به من چه که تو کوبیدی رفتی این همه راه از رئیس جمهور مملکت خواستی تا مشکل شوهر عمه کورت را حل کند. روی پیشانی من که نوشته خر، ولی کوتوله ها کمی پایشان را از گلیمشان درازتر می کنند و ممکن است دوست داشته باشند بپرسند:


من شرمنده هستم. گنده باقالی هستند دیگر. وگرنه من می دانم که تو اصلا اهل این حرف ها و زد و بندها نیستی. از دید فنی هم اگر در جلوی دیدگان پاک و "ارزشی" تو با تخته و منچ و شطرنج و دیگر آلات قمار مرتکب فعل حرام نمی شدند خشم خدا شامل حال تیم ملی نمی شد و تیم را به جام جهانی می رساندی و روسیاهی می ماند به زغال. از دید اخلاقی هم تو آن قدر محجوبی که حتی آدرس دفتر ریاست جمهوری را هم بلد نیستی چه برسد به اینکه رختخوابت را در خیابان پاستور پهن کنی.


بی خود می گویند که تو زرت و زرت پشت در اتاق فلان رئیس و بهمان رئیس هستی و زیر آب این و آن را می زنی یا زیر پای رقیبانت را خالی می کنی تا مقامی بگیری. کدام رئیس؟ کدام اتاق؟ اصولا رمزگشایی از همین خصوصیت تو می تواند بسیاری از مسائل را روشن کند:


لعنتی ها برای تو شایعه درست می کنند. چه ستمی بالاتر از این در حق یک مربی "ارزشی"؟ تو هرگز چشم طمع به پست و مقام ندوخته ای و در این راه به حذف فیزیکی و شیمیایی رقیبانت حتی فکر هم نکرده ای. چون باز هم تاکید می کنم که همه این جز و ولزهایت تنها و تنها به دلیل عشقت به فوتبال پاک و (عَدالت) است و بس. اصلا تو پرچمدار مبارزه با فساد و خواهان (عَدالت) هستی. روی پیشانی من هم نوشته خر!


تو با این همه استراتژی های پیچیده فوتبالی که از ژرفای وجودت فوران می کند بی شک دنیای فوتبال را از نظر فنی و اخلاقی مدیون خود کرده ای. دنیایی که فقط و فقط یک مربی "ارزشی" دلاور با استراتژی های پیچیده فنی دارد و روی پیشانی من هم نوشته خر!



   + نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388    |